یادداشت شماره 8 - کافه 276
آدم های بزرگ، تجربه های بزرگی را از سر میگذرانند. مثلا پرفسور آلبرت اینیشتین مدت های مدیدی درآفریقا بود وخودش را وقف دوا درمان بیچارگان آفریقایی کرد. یا شهریار وقفی پور بعد از زلزله رودبار سفری به آن دیار داشت و دو جلد رمان هم در مورد مشاهداتش نوشت. امروز چنین فرصتی برای من نیز فراهم است، سیل بی سابقه پاکستان.
بعضی ها وقتی این صحنه ها را میبینند، میگویند: "آخی،حیوونیا!" ولی من از این قماش نیستم. کلوخه غم را در درون فرو میبرم وآهسته میجوم ونرم میکنم. یادم هست چند سال پیش توی روزنامه خواندم که احتمال انقراض نسل گوریل های روآندا افزایش یافته، خدا شاهد است بعدش سه شب خواب نداشتم. مادرم هی میپرسید: "سفال،چته؟" ومن چون میدانستم او هیچ از حال من درک نمیکند بیخود بهانه می آوردم که دارم مشروط می شوم یا در عشق شکست خورده ام. این جاست که به خوبی حرف تاگور رادرک میکنم: حقیقت بزرگی را، سکوتی بزرگ است.
من کلا از آدم هایی که حرف مفت میزنند و ژست الکی میگیرند خوشم نمی آید. انسان باید پراگماتیستی به جهان پیرامونش بنگرد وازدام فاندامنتالیسم بی ریشه واساس برهد. لذا دوست دارم به پاکستان بروم و برای مردم زجر و رنج دیده آن سامان مرهمی باشم. معتقدم تنها دراین صورت آدمی میتواند عمق هستی را به تمام بی واسطه بچشد و حس کند.
از زخم توچون پیراهن تو / آغشته شد، دردم باتن تو...
این وسط فقط چند سئوال و نگرانی کوچک دارم، یک این که الان وضعیت فرودگاه های این کشور به چه صورت است. چرا که این دو سه هزار کیلومترمسیر را با اتوبوس رفتن معقول نیست. انسان خسته میشود و نمیتواند چنان که باید منشا اثر باشد. دواینکه هتلی که سازمان ملل در اختیارمان میگذارد تا محل حادثه چقدر راه است. اگر خیلی دور باشد که فایده ای ندارد. آدم هر روز کلی از وقتش دررفت و آمد توی آژانس تلف میشود. اگر اینیشتین در لابه لای تحقیقات فیزیکی اش هر لحظه برای مردم پیانو میزد و زخم هایشان را میبست به خاطر این بود که هتل سازمان ملل درهمان نزدیکی های جنگل قرار داشت. اما مهم ترین نکته این است که گرچه من هیچ ابایی ازمرگ در این راه ندارم -جان چه باشد که فدای قدم دوست کنیم؟- اما خب از نحوه مردنم میترسم. در این عکس هایی که از فاجعه دیده ام، گاوهای زیادی به چشم خورده است. گاو هم که عقل درست حسابی ندارد. به خصوص اگر دور برش را سیل فرا گرفته باشد. اگر یک وقتی مورد هجوم یکی از آن ها قرار بگیرم و دار فانی را وداع گویم، جوابش را کی میدهد؟ آدم این همه زحمت بکشد، این همه راه را برود، بعدش بگویند گاو شاخش زد ومرد. ننگ ورسوایی از این بالاتر میشود؟ آیا این درست است من که تمام زندگی ام قربانی جهل ونادانی محیط بوده ام در مرحله آخر نیزبه دست احمق ترین دام ها از دنیا بروم؟
نظرات ()
|


نظرات ()