﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سفالکسین</title>
    <description>طنزنوشته های سید احسان عمادی - نویسنده مرضیه</description>
    <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سید احسان عمادی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 21 Sep 2010 09:12:07 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یادداشت شماره 10 - کافه 278</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;در زندگی آدمی زمان هایی هست که شاید دروهله اول به نظرش بیاید حرف های خاصی برای گفتن ندارند، اما در صورت وقوع لحظاتی از این دست نباید به دل هراسی راه داد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;شما حتما "یاسوجیرو اوزو" را نمی شناسید. وقتتان را با امثال "جراحت" و "در مسیر زاینده رود" تلف میکنید و خبری از سینمای متعالی جهان ندارید. من اما او را میشناسم، یکی از استادان بنام و فاخر هنر خاور دور شرق &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که فیلم هایی نظیر "آشوب وراشومون" را ساخته وکلی &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;شیر و خرس و یوزپلنگ در کارنامه ی هنری اش دارد. بعد از در گذشت این پیر فرزانه روی سنگ قبرش نوشته اند "مو" که با در نظر گرفتن فشردگی فرهنگ &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پندآموز ذن و هنر نگهداری از موتور سیکلت، معانی عمیق و لطیف بسیار در آن نهفته است. کلا یکی از دلایل پیشرفت روز افزون و تعالی حیرت آور ژاپنی ها همین حکمت چگال و ام پی تری است که وقتشان را برای توضیح منظورشان به بطالت نمیگذرانند. (درسریال ای کیوسان نمونه های زیادی از این مقوله به چشم میخورد.)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;از بحث دور نیفتیم؛ در ترجمه این عبارت گفته اند : "درلابه لای چیزها خلئی هست." من فکر میکنم وقتی انسان حرفی برای نوشتن یا گفتن ندارد، در آن خلئی خالی لابه لای چیزها به سر میبرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;حالا که حرف سخن اوزو شد، یادم آمد که جیم جارموش عزیز جایی گفته عاشق این خلا است. من به سینمای جار موش بسیار علاقه مندم و این بیش از همه به نام او برمیگردد. در ترکیب بندی اسم او &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;Dignity&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="EN-US"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;خاصی به چشم میخورد که لازمه گلوبال شدن هرهنرمندی است. درعوض درکشور خودمان اسم یکی از مهم ترین گارگردان های حال حاضر "فرهادی" است. من نه شما، واقعا با این اسم کلیشه ای انسان تا کجا میتواند برسد؟ چه قله ای را میتواند فتح کند؟ به قول خواهره معاصر "دیگرکسی به فتح نیندیشد..." یک اسم کاملا معمولی وبدون &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;Digniti&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;. "یک جمله کاملا دستمالی شده از بخش مذموم فرهنگ بومی ما. بعد این فرهادی وقتی میخواهد فیلم بسازد میرود سراغ "الی". آدم نمیداند آن کلیشگی را باور کند یا این &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;Digniti&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="EN-US"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;را. تازه جدا از کمپوزیسیون اوایی اسم، نحوه نگارشش هم خیلی مهم است. شما"کوئنتین" راهم میتوانید با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;K&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="EN-US"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;بنویسید هم با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;C&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;. اما آنچه تارانتینو را برنده نخل طلا کرده همان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;Digniti&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="EN-US"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;نهفته پس &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;Q&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="EN-US"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;اسمش است. من البته به دلایل امنیتی از افشای هویت واقعی خودم در اینجا معذورم اما خب به نظرم "سفالکسین تنها" تمام ابزارهای لازم برای ماندگار شدن درفرهنگ فرا جهانی دنیای امروز را دارد.(یک بار در یکی از پست ها مفصل به این موضوع پرداخته ایم. اینجا کلیک کنید.)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;میخواستم درباره خلا لابه لای چیزهای به طور مبسوط &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و مفصل سخن بگویم که از پارادوکس ساختاری وهمگونی محتوایی اش صحبت کنم که مجال دست نداد، تا شاید وقتی دیگر...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;سید احسان عمادی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5596579</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5596579</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Sep 2010 09:12:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت شماره 9 - کافه 277</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;کامنت های زیادی برایم امده که چرا در مورد درگذشت استاد محمد نوری مطلبی ننوشته ام&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خب طبیعی است که به عنوان یک روشنفکر در مورد ایشان باید حرف های زیادی در سینه داشته باشم وبنابراین سکوتم از رضایت نیست اما خب، چه کنم که شخصا اهل شکایت نیستم ونمی خواهم مذاق کسی را تلخ کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یکی از دار فانی میرود بعد تمام فضای وبلاگستان پر میشود از آه وناله آنهایی که هیچ صنمی باطرف نداشته اند وحالا هی" استاد استاد" میکنند حتی یکی از نشریات سخیف به اسم "جوان" در میاید چهار صفحه یادداشت در مورد ایشان چاپ کرده است. درچنین موقعیتی به قول قدیمی ها &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;"دوغ از دوشاب" تشخیص داده نمی شود وآدم ترجیح میدهد سکوت اختیار کند. اصولا من از اینکه وارد خزبازی بشوم خوشم نماید به همین خاطر تابه حال رغبتی به تماشای تایتانیک از خودم نشان نداده ام یا لای هری پاتر را باز نکرده ام. چرا؟ چون جدا از اینکه یقین دارم آنچه خانم رولی گفته ما خودمان بهترش رادر شاهنامه وسمک عیار داشته ایم، دوست ندارم به خاطر خز شدن سراغ پدیده ای بروم. خزبازی انسان را به سمت جبر هل میدهد واو را از نشان دادن اثر انگشت هنری اش به جهان مانع میشود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;الان در عرصه سینما هر که را میبینی در مورد کوبریک واسکور سیزی ولینچ و تارنتینو حرف می زند، در حالی که علاقه اصلی سینمایی من به کارگردان های مکتب آلمان مثل فاسبلیندر و هرزول است. همین آقای هرزول فیلم بسیار قشنگی دارد به اسم "جایی که مورچه های سبز خواب می بینند". بی تردید شما حتی اسم آن را هم نشنیده اید؛ در مورد بحران ارتباط در جهان معاصر و نابودی طبیعت و انقراض نسل گوریل های روآنداست. اما این ها به کنار اما بزرگترین ویژگی اش این است که خز نیست. من حتی یک زمانی عاشق "فون تریه" بودم. از شکستن امواج و اروپا شروع کردم آمدم جلو؛ بعد سر"رقصنده در تاریکی" و "داگ ویل" وقتی دیدم کم کم دارد خز می شود، به کل بوسیدمش گذاشتم کنار و دیگر تا به حال لاش را هم باز نکرده ام. آدم باید بفهمد کجا انتخاب با اوست، کجا دیگران برایش انتخاب می کنند. آن وقت باید از رفتن تن بزند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;الان شما همین استاد نوری را نگاه کنید. همه در مورد "ایران" ش حرف می زنند یا در نهایت "جان مریم". آیا ایشان فقط همین چنتا آهنگ را خوانده اند؟ هیچکس از آن آهنگ قدیمی یادی نمی کند که از "یاری رفتن نداشتن قوزک پا"یش سخن به میان می آورد. آهنگی بسیار عمیق و دردناک که نمه اشکی را هم به چشم شنونده می نشاند. چرا که "چشم های همیشه گریان دیگر شستن ندارد". یا آن ترانه زیبای دیگر که حرف از رادیو می زند؛ دیواری که در ورای آن هیچ نیست و ابرهای سیاه نوکش را پوشانده اند...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;در فراوانی سخن، اندیشه کوتاه می شود و در این حالت سکوت اولی تر.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-GB; mso-fareast-language: EN-GB;" dir="rtl" lang="FA"&gt;سید احسان عمادی&amp;nbsp;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5596569</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5596569</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Sep 2010 09:10:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت شماره 8 - کافه 276</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;آدم های بزرگ، تجربه های بزرگی را از سر میگذرانند. مثلا پرفسور آلبرت اینیشتین مدت های مدیدی درآفریقا بود وخودش را وقف دوا درمان بیچارگان آفریقایی کرد. یا شهریار وقفی پور بعد از زلزله رودبار سفری به آن دیار داشت و دو جلد رمان هم در مورد مشاهداتش نوشت. امروز چنین فرصتی برای من نیز فراهم است، سیل بی سابقه پاکستان.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;بعضی ها وقتی این صحنه ها را میبینند، میگویند: "آخی،حیوونیا!" ولی من از این قماش نیستم. کلوخه غم را در درون فرو میبرم وآهسته میجوم ونرم میکنم. یادم هست چند سال پیش توی روزنامه خواندم که احتمال انقراض نسل گوریل های روآندا افزایش یافته، خدا شاهد است بعدش سه شب خواب نداشتم. مادرم هی میپرسید: "سفال،چته؟" ومن چون میدانستم او هیچ از حال من درک نمیکند بیخود بهانه می آوردم که دارم مشروط می شوم یا در عشق شکست خورده ام. این جاست که به خوبی حرف تاگور رادرک میکنم: حقیقت بزرگی را، سکوتی بزرگ است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;من کلا از آدم هایی که حرف مفت میزنند و ژست الکی میگیرند خوشم نمی آید. انسان باید پراگماتیستی به جهان پیرامونش بنگرد وازدام فاندامنتالیسم بی ریشه واساس برهد. لذا دوست دارم به پاکستان بروم و برای مردم زجر و رنج دیده آن سامان مرهمی باشم. معتقدم تنها دراین صورت آدمی میتواند عمق هستی را به تمام بی واسطه بچشد و حس کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;از زخم توچون پیراهن تو / آغشته شد، دردم باتن تو...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;این وسط فقط چند سئوال و نگرانی کوچک دارم، یک این که الان وضعیت فرودگاه های این کشور به چه صورت است. چرا که این دو سه هزار کیلومترمسیر را با اتوبوس رفتن معقول نیست. انسان خسته میشود و نمیتواند چنان که باید منشا اثر باشد. دواینکه هتلی که سازمان ملل در اختیارمان میگذارد تا محل حادثه چقدر راه است. اگر خیلی دور باشد که فایده ای ندارد. آدم هر روز کلی از وقتش دررفت و آمد توی آژانس تلف میشود. اگر اینیشتین در لابه لای تحقیقات فیزیکی اش هر لحظه برای مردم پیانو میزد و زخم هایشان را میبست به خاطر این بود که هتل سازمان ملل درهمان نزدیکی های جنگل قرار داشت. اما مهم ترین نکته این است که گرچه من هیچ ابایی ازمرگ در این راه ندارم -جان چه باشد که فدای قدم دوست کنیم؟- اما خب از نحوه مردنم میترسم. در این عکس هایی که از فاجعه دیده ام، گاوهای زیادی به چشم خورده است. گاو هم که عقل درست حسابی ندارد. به خصوص اگر دور برش را سیل فرا گرفته باشد. اگر یک وقتی مورد هجوم یکی از آن ها قرار بگیرم &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و دار فانی را وداع گویم، جوابش را کی میدهد؟ آدم این همه زحمت بکشد، این همه راه را برود، بعدش بگویند گاو شاخش زد ومرد. ننگ ورسوایی از این بالاتر میشود؟ آیا این درست است من که تمام زندگی ام قربانی جهل ونادانی محیط بوده ام در مرحله آخر نیزبه دست احمق ترین دام ها از دنیا بروم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5596498</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5596498</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Sep 2010 08:54:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت شماره 7 - کافه 275</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;من هرچه بیشتردراحوالات درگذشتگانمان غورمیکنم، بیشتردرمیمانم، مثلادیشب "اسرارالتوحید فی مقامات شیخ بوسعید" را ورق &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;میزدم، دیدم نوشته: "بوحفص آهنگری میکرد.شاگردان رافرمودتاپتک بزنند تاپاک گشت وگفت دیگرپتک بزنید.شاگردان گفتندای استاد برکجابزنیم که پاک شدوهیچ نماند؟بوحفص چون بشنیددرحال افتادونعره ای زدوپتک ازدست بیفکندودکان به غارت بدادوپیری بزرگ شد."&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial Black&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;ازشرح مسخره ماجرابگذریم که قهرمان اولش می افتد،بعدکه یادش می آیدقضیه خیلی دراماتیک نبوده نعره میزندودرادامه پتک را هم رها میکند،به این میرسیم که"دکان به غارت بداد"امروزه البته به جای"یه غارت دادن"چیزهای دیگری میگویند&amp;zwnj;&amp;lsaquo;&amp;lsaquo;به خاک فناداد&amp;rsaquo;&amp;rsaquo;یا اصطلاحاتی ازاین قبیل امابکته اینجاست که احدالناسی از آقای بوحفص نمی پرسد تکلیف آن شاگردهای بدبختی که برای آینگان زندگانی خود روی اشتغال درکارگاه زود بازده شما حساب کرده بودند چه میشود؟چه ازدواج ها که به واسطه این بیکاری به طلاق نیانجامد،فقطوفقط برای اینکه استاد میخواستند پیری بزرگ شود.تازه اسم این را هم میگذارد"شور،حال،وقت،اشراق"...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;آن وقت من خاطرم هست،همین دیروز نیم ساعتی&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توی ایستگاه مترو بودم ومردم را نظاره میکردم تا ایده بگیرم.بعد هی با خودکارم خط میکشیدم.خط های گنگ ونا مفهومی که یک جور طعنه به پوچی جهان پیرامون هم میزد.یک وقت سرم را انداختم پایین،دیدم چندان خط کشیده ام که کاغذ سوده شدوهیچ هم از نماند و در مجموع به غارت رفت امانه نعره زدم ونه خودکارم از دستم بیفکندم نه پیری بزرگ شدم بلکه مثل یک شهروند متعهد کاغذ را به سطل مخصوص زباله های خشک منتقل کردم.به طور کلی برداشت من این است که در زمان بوسعید وامثالهم،به دلیل فقدان گودر وبلوتوث واس ام اس،ملت حتی توانایی لایک گذاشتن برای استتوس راهم نداشتد وامکانات لازم برای تعاطی افکاروتشریک مسای به شکل مناسب فراهم نبود.بنابراین از اوقات فراغت زیادی بهره میبردند.فرض بگیرید طرف صبح میرفت صحرا یک پشته خار جمع میکرد می آمد شهربه پولی سیاه میفروخت ونیازهای اولیه زندگی اش تامین بود.بعدآن وقت تا شب مطلقا هیچ کار نداشت بکند.بنابراین چاره ای نداشت جز اینکه ابتک بزند تا از"سوده شدن آهن"به"پیری بزگ"برسد.این وسط دکانی هم به غارت رفت،رفت.شاید در آینده بیشتر به کندوکاواین رفتارهای شکم سیرانه پدرانمان پرداختم ودرجهت روشنگری افکار عمومی گام برداشتم.درپایان این یادداشت توجه شما را به شعری که به تازگی سروده ام جلب میکنم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;"مرد ازنرده ها میپرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;دست در جیب میبرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;بلیت میخرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;وبا اتوبوس میرود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;ایستگاه هم میرود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;حتی تو هم میرود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;وفقط من میمانم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;که نه پتک دارم ونه دکان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;وازپدران&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;تنها به غارت دادنرا خوب آموخته ام" &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-ascii-font-family: 'Arial Black'; mso-hansi-font-family: 'Arial Black';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;سید احسان عمادی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5596488</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5596488</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Sep 2010 08:52:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت شماره 6 - کافه 274</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;من درسال های اخیر زندگی خود به دفعات در مقابل این پرسش قرار گرفته ام که چرا قدر سلامت جسمی خودرا نمیدانم وبه اصطلاح برای آرامش روح وروان به دخانی جات پناه آورده ام.پیش خودم گفتم یک بار برای همیشه توضیحات جامع خود را در این رابطه ارائه کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;ببینید،این طور نیست که من از روی جوگیری یا به خاطر رفیق ناباب یا به منظور افه آمدن سیگاری شده باشم.تصحیح می شود:من سیگاری نیستم."گاهی"سیگارمی کشم.فراموش نکنید چیزی که انسان را سیگاری میکند،نه سیگار بلکه کبریت(یافندک)است.به همین خاطر من هیچ وقت آتش زنه به همراه ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;من با مطالعه وتحقیق کافی سیگار را به عنوان شریک لحظات تنهایی خود برگزیده ام.دقت داشته باشید که تا کنون در هیچ مقاله پژوهشی معتبری به شکل علمی،مضرات سیگار اثبات نشده است.در تمام اسناد ومدارک موجود تعریف فرد سیگاری کسی است که در روز لااقل 20نخ دود کند.(یک سرچ ساده در گوگل با کی وردهای"مضراتی سیگار+مقاله معتبر"این حقیقت را بر شما آشکار خواهد کرد.)البته من شخصا چنین سرچی نکرده ام بلکه از زبان بهرام شنیدم که با اصرار عجیبی که بر آن داشت،غیر ممکن بود اشتباه کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;دویما!جدا از آن سه عکس زیبا ومشهور که ارنستودلاسرنا چه گوارا،زیگموندفروید وسرآلفرد هیچکاک را با سیگار برگ گنده ای نشان میدهند،روشنفکران وهنرمندان بسیاری را میشناسیم که از سیگار بهره میگرفته اند.نقل است که اتاق اخوان ثالث در هاله ای ازدود غلیظ محو بوده است یا جلال-چنان که پیش تر گفتم- در کافه ها پشت پاکت سیگارش یادداشت برمیداشته است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;سوما یک جای" ناخدا خورشید"داریش ارجمند سیگارش را با یک دست روشن میکند.من خیلی روی آن صحنه تمرین کرده ام تا بتوانم درمحفلی از دوستان پرزنتش کرده،اعتباری برای خود کسب کنم که متاسفانه تا به حال موفق نبوده ام.لیکن به هرحال یکی از لحظات تاثیر گذار زندگی من همان پلان- سکانس بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;وبالاخره این که من دراستعمال سیگار یک جور مکاشفه غریب میبینم.(البته در واقع بهرام میبیند که به من هم گفته است.)گویی که با هر پک لذت وآرامش را به تو هدیه میکند.آیا این چیز به ما هو،بی ارزش است؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;پشت جلد کتاب"آیینه های دردار" عکسی از نویسنده اش چاپ شده که قلمی به دست راست وسیگاری به دست چپ دارد.به نظرم هر نویسنده ای که بخواهد جوایزی از قبیل نوبل،پولیتزر،گنکورد یا حتی جوایز داخلی ای مثل این پکا مکاها را بگیرد،جدانیازمند چنین عکسی است.آیا تمام این دلایل برای استعمال تفننی دخانی جات کافی نیست؟به قول مهدی اخوان،"صدا نالنده پاسخ داد:/آری هست!"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;سید احسان عمادی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5596469</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5596469</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Sep 2010 08:47:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت شماره 5 - شماره 273</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;توی کلافه نشسته ام و به کف دوار روی فنجان قهوه مینگرم. سرم درغبارغلیظی ازمه ودود به سرمیبرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;کمی آن طرف، برشکاف کوچک روی کاسه شیشه ای، آتش سیگاری می سوزد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;آتش سیگاری می سوزد / چهره تب داری میسوزد / قلب بیماری می سوزد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;من به منظور ایده گرفتن برای داستان هایی که قراراست بنویسیم زیاد به این کافه می آیم. قراری دائم وتنها دارم با گوشه نیمه تاریک آن کنج، صندلی کهنه لهستانی و قاب شیشه ای روی میز. درآن گوشه پاک خلوت چند صباحی مینشینم، دست به زیر چانه میزنم و آمد وشد این خلق بی کران را مینگرم. بعد آنچه را به نظرم ازرش روایی- داستانی دارد یا از پیچیدگی شخصیتی خاصی برخوردار است، یادداشت میکنم برای آن یگانه اثر انگشت هنری ام. بودایی ها اجساد مردگانشان را می سوزانند "تا هرچه پاک بر آسمان رود / وناپاک خاکستر شود." کار من نیز بی شباهت به این کار شرقی ها نیست. ارزنده ها به دفترچه میروند و بی ارزش ها در گذر زمان وغبار فراموشی به خاک فنا سپرده میشوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;میز کناری دختر و پسر جوانی نشسته اند. شاید تازه نامزد کرده اند. خیره چشم درچشم هم مینگرند و کنده اند ازهرآنچه دورشان میگذرد بی توجه به آن ظرف بستنی ای که روی میزآب میشود، خراب میشود... .حیف، چه زودهمه چیز سراب میشود... ."دلتنگی های آدمی راباد ترانه ای میخواند... ."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;سه سال پیش بود.همین جا با تو نشسته بودم. پاکت قرمز سیگاررا برداشم و پشتش باقلم سبز نوشتم: "فال قهوه رنگ چشمان توست / رازمان فاش شد." خواندی وقرمز شدی تابناگوش. پرسیدی: "مال کیه؟" لبخندی زدم و با تواضع به خودم اشاره کردم. آن روز همه چیز چه خوب بود. مثل این روزها نبود، یک روز بی غروب بود اما به قول حمید هامون، تمام آن زمزمه ها، مهربانی ها،عشق ها....دیری نپایید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;هفته بعدش کتاب گراناز موسوی را چنان زدی تخت سینه ام که هنوز درد میکند بدجور. گفتی: "دروغگو!اینکه مال گرانازه!" این ماجرا و چند شوخی دیگرم را گذاشتی کنار هم و گفتی نمیخواهی عمرت را کنار آدمی که با خودش هم صادق نیست تلف کنی. بی انصاف حتی هیچ نفهمیدی این عادت شعر نوشتن پشت پاکت سیگار بین من وجلال مشترک بوده و احتمالا من هم مثل او سری تو سرها میشوم. من به تساوی حقوق زن ومرد شدیدا معتقدم وراستش را بخواهید اصلا یک "فمینیست" دو آتشه محسوب میشوم اما خب، گاهی پیش خودم فکرمیکنم لابد قدیمی ها هم یک چیزی می فهمیده اند که فردوسیشان گفته: "زن واژدهاهردو در خاک به / جهان پاک از این هردونا پاک به" روی همین حساب هیچ رابطه ای که یک سرش زن ها باشند خوشبین نیستم و تنهایی را به عنوان سرنوشت تلخ محتوم خود برگزیده ام. اگر دقت کرده باشید، همین بالا تناسب زیبایی بین آب شدن بستنی وخراب شدن همه چیز و سراب شدن عشق برقرار کرده بودم که انصافا کار جالبی بود. پس این مشاهده را در دفترم نمینویسم، ارزش به یادداشتن ندارد. همان ناپاکی است که باید خاکستر شود... .&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5595181</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5595181</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Sep 2010 20:00:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یاداشت شماره 4 - شماره 272</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;صبح که بیدار شدم و آمدم دست و صورتم را بشورم ( بله می دانم. درستش "بشویم" است. الان من اگر به جای "بشویم" بنویسم "بشورم" شما تمام مشکلات و دغدغه هایتان حل می شود؟) اتفاق عجیبی افتاد. اولش مشخص کنم که از نظر من دست و رو شستن خودش جزء همان هنجارهای متعفن قراردادی است که از آن خلاصی نیست و ناچار به تن دادن به آنم. اما وقتی در این عادت مدام بزرگترین کلیشه شکنی عمرت را ببینی، چه حالی می شوی؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;می پرسید چی؟ شیر آب را که باز کردم جریان آب توی سینک خلاف جهت همیشگی می چرخید. همیشه عکس عقربه های ساعت می چرخید اما این دفعه با همه دفعه های فبل فرق میکرد. اولش فکر کردم توهم زده ام یا فکر کردم شاید اشتباهی دستم خورده به دکمه ریواید&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt; &lt;span dir="rtl"&gt;پلیر و فیلم دارد به سمت اولش میرود. اما خب آب از شیر میریخت سمت پایین و معنایش این بود که زمان به سمت جلو حرکت می کند. چشمهایم را مالیدم. صورتم را آب زدم. چند بار شیر را بستم و باز کردم. نه خدایا خودش بود. در دانشگاه یک چیزهایی در مورد جهت گردش آب توی سینک و جهت چرخش زمین به دور خودش (محض اطلاعتان به اش می گویند حرکت وضعی) خوانده بودم. در واقع بهمان گفته بودند؛ من که چیزی نخوانده بودم! اصولا علاقه ای نداشتم وقتم را تلف ترمووسیالات و مقاومت کنم. لذا معنی چیزی که من پیش رویم می دیدم دقیقا این بود که زمین - این مام همیشگی انسان- از بودن تن زده بود و فریاد بر می آورد نه! انگار" زمین غیر منتظره" ی کریستین عزیزم را خوانده و خواسته بود جامه دیگر کند؛ آن هم بعد میلیون ها سال گوسفندی زیستن بزروطوع و خاکساری پیمودن...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;نمی توانید تصور کنید؛ اما روزگارم دیگر شده بود از فکر اینکه دیگر در این دنیای وانفسا تنها نیستم و مام ( یا شاید دد) بشر نیز همین آینه می گرداند در پوست خود نمی گنجیدم. توی تاکسی نیم ساعتی معطل شدم تا پر شود و راه بیفتد و " مثل همه عمر دیر رسیدم" حتی طرف از این آهنگ های "دامبولی سطحی" و این طور چیزها گذاشته بود داخل پلیرش اما باز هم دم بر نیاوردم از این شور مدام...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-GB; mso-fareast-language: EN-GB;" dir="rtl" lang="FA"&gt;ولی حیف؛ حیف که وقتی به جمشید اس مس دادم "هیچ امروز صبح توی آب سینک دقت کرده و فهمیده خلاف همیشه می چرخد و دیده بالاخره زمین هم از این هنجارهای دایمی به ستوه آمده و زده زیر میز بازی؟" جواب داد:"صحت خواب و سلامتی!که همیشه آب طوی سینک همینطوری در جهت ساعت می چرخد و دفعه اولش نیست و فقط توی شاسکول هپروتی سر به کمر پنالتی زن تا به حال چشم کورت را باز نکرده بودی ببینی چطور است". خب بعدش من در غم عمیقی فرو رفتم؛ نه از جمشید، که همیشه آدم بد دهن و بی شعوری بوده. دپ زدم که به قول خواهره معاصر :"چرا نگاه نکردم؟ / میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای است / و همواره پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد / چرا نگاه نکردم؟ / باید برای روزنامه های کثیرالانتشار تسلیتی بفرستم... ."&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سید احسان عمادی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5594249</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5594249</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Sep 2010 15:34:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت کافه 3 - 271</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;حقا که شاعر درست گفته: "در زندگی زخم هایی هست مثل انزوا که روح را میتراشد و می خورد."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;(یک"خوره" هم داشت این جمله که هرچه فکر میکنم یادم نمی آید کجایش بود.) اصولا روشنفکران وانسلان های پسامدرن در دوران خود همیشه مورد طعن و لعن واقع بوده اند وتوسط عوام گریان سطحی جامعه وا پس زده شده اند. من نیزاز این قاعده مستثنی نیستم وخونم از آنان رنگن تر نمیباشد. وقتی کافکا در اواخر عمرش بدل به سوسک میشود، هدایت یک جغد نابینا را به همدمی وهمنشینی خود بر میگزیند و همینگوی از زور بی کسی حتی با اسلحه اش خداحافظی میکند، دیگرمن چکاره بیدم؟ درمقابل چنین نافهمی ها وکژفهمی ها همان به که دندان خشم برجگر خسته ببندد، ذره ذره گوهر وجودی اش را پنهان بسوید و دردل بموید وهیچ نگوید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;لکن به قول استادم امید: "این بدکه به ما کنند با کس نکنند/ بر گل ستمی رود که با خس نکنند/گویند جواب ابلهان خاموشی ست/ خاموش شدیم وابلهان بس نکنند" درمقابل بعضی فشارها وتوهین ها وجسارت ها سکوت به هیچ وجه جایز نیست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;من قصد اهانت ندارم ولی وقتی چند گاوگند چاله دهان عامی نادان پریشان روزگار که درعمرنامبارکشان دو تا کتاب حسابی ورق نزده اند و فقط غرزدن،عیب جویی وایراد گیری آموخته اند، درکامنتدونی اینجا را سر پست قبلی از پاشنه در آورده اند که "بی سواد پر ادعا، مجیدجون دلبندم، اونی که باهاش مس طلا میکردن "اکسیر"ه &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نه"اکسین" آیا دم فرو بستن وسر به جیب مراقبت بردن چه کار میباشد؟ باور کنید کامنت های"منم گاهی دچار این احساس میشم". &amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;"به آشیونه منم سر بزن" یا "با تشکر از وبلاگ خوبتون،اگر تمایل دارید ظرف مدت چند ماه به ثروت حسابی برسید،یه این آدرس ایمیل بزنید" آنقدر روی &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" dir="ltr" lang="EN-US"&gt;Nerv&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;من راه نمیرود که این فضل فروشی های ملا لغتیوارانه. حالا میفهمم کافکا چی کشید که سوسک شد.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;اولا که باز هم تکرار میکنم قصد اهانت ندارم ،فقط همین قدر بدانید که بیسواد پرادعا هفت جد وآبادتان است. در ثانی،"مجید جون دلبندم"یعنی چه؟ من در رسانه های دیداری به کمتر از روبربرسون وهرمان ملویل قانع نیستم. آن وقت شما مرا به "چرا شست من دروازه؟ شست نه دستت دروازه"ارجاع میدهید؟ سفالکسین که هیچ، من اگرمسهل هم بودم پای برنامه های صدتا یک غازی نمی نشستم.در ثالث، کاش به اندازه سر سوزنی- فقط و فقط اندازه ی سرسوزنی-ملای روم مطالعه کرده بودید، آن وقت دلیل سخنم را می فهمیدید.استاد چقدر زیبا گفته که: "هم فرقی وهم زلفی، مفتاحی وهم قلفی" وبعد هم در جواب امثال شما که "بیسواد! "قفل" درسته نه"قلف"، توضیح داده که انسان آزاده وفرهیخته، چطور از لفظ در میگذرد و به معنا میرسد ،دانه معنی بگیرد مرد عقل. افسوس که چون شمایانی راهرگز به کنه این معنا راه نیست. نگاهتان تنها سر انگشت را میبیند، نه مهتابی راکه به آن اشارت زده شده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-style: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;آه سفالکسین مغموم. تورا آن به که چشم فرو پوشیده باشی...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5588629</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5588629</guid>
      <pubDate>Sun, 19 Sep 2010 07:44:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کافه شماره 1</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;فوتبال، هیاهو و دیگر هیچ.&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این اسم را اینجا نوشتم که &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چو فردا شود و خواستم بسازمش، از خاطرم نرود؛ اثری که از کتاب فالاچی تکان دهنده تر و از فیلم کیارستمی لطیف تر خواهد بود و در واقع اثر انگشت هنری من است به جهان پیرامون. قالبی که برای این کار برگزیده ام از فیلم و کتاب که به سیاق عنوان کتاب صوتی، ویدئو بوک می ناممش.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0cm 0cm 0pt;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;از بحث دور نیفتیم. می گفتم، فوتبال، هیاهو و دیگر هیچ. هیولای سرمایه داری با نهایت زیرکی این مترسک را چندصباحی یکبار هوا می کند تا ابناء بشر را به رخت و چوب شبانی بفریبد و ایشان را از توجه به دغدغه های واقعی هستی باز دارد. اما چه می شود کرد؟ این هم پدیده ای است که &amp;nbsp;علی ای حال وجود دارد و من هم به عنوان یک روشنفکر نمی توانم بی تفاوت و بی توجه از کنارش عبور کنم. در واقع ناگزیر از موضع گیری هستم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; font-size: 14pt; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-GB; mso-fareast-language: EN-GB;" dir="rtl" lang="FA"&gt;متاسفانه تیم محبوب من (چک) در این مسابقات حضور ندارد. می پرسید چرا چک؟ پاسخش ساده است؛ چون تنها چک است که فرانتس کافکا و میلان کوندرا و تسلاوهاول و یاروسلاوهاشک و بهار پراگ و خشایار دیهیمی دارد ( اگر این اسامی را نمی شناسید لطف کنید و دیگر اینجا را نخوانید. سفالکسین نیازی به بینندگان سطحی و کم عمق ندارد) اما خب، به قول استادم،سهراب، چیز هایی هم هست/ لحظه های پر اوج&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;؛ یعنی در همین جام دروغین به اصطلاح جهانی، کاهی چیزهایی یافت می شود که روح خفته آدمی را بیدار می کند و قلب بشریت را نشانش می دهد؛ مثلا آخر بازی هلند برزیل شنیدم که این مردک، فردوسی پور گفت: خداخافظ آقای بد لباس! (اشتباه نشود، من این مسابقات را کلا تحریم کرده و کلا تماشا نمیکردم. توی هال داشتم رساله عدم و وجود اثر ژان پل سارتر را مطالعه میکردم و تلویزیون همین طوری بیخودی برای خودش روشن بود.) گرچه شخصا از ارزش کذاری و جاج کردن خوشم نمی آید(سلام آقای قوه قضاییه)، اما با شنیدن این حرف سر بلند کردم لباس دونگا را ببینم. خب، ار آقای فردوسی پور به عنوان یک پوپولیست میانمایه موج سوار که با استفاده از نمد کم دانشی توده های ناآگاه مردم برای خودش کلاهی دوخته، توقعی جز این نیست. یک کتاب نوشته&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گری کوپه&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ترجمه کرده، داده به بازار خیال برش داشته به سرزمین روشن فکران و دگراندیشان وارد شده و حق هرگونه جاجی را دارد، در حالی که باز به قول حضرت مولانا، مردم اندر حسرت فهم درست.&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از نظر من دونگا دارد اثر انگشت هنری خودش را به جهان می دهد و روی ذات یونیک شخصیتش&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ولو به همین لباس زیبا -&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تاکید گذاری می نماید. وقتی شاعر می گوید من از بودن تن زدم، این دقیقا یعنی همین کار دونگا؛ یعنی تن ندادن به قراردادهای از پیش نوشته شده عرفی-اجتماعی که در ترازوی خرد بشری پشیزی ارزش ندارد. البته صد حیف که آدم های این چنینی همیشه تنها هستند. شفیعی کدکنی جایی گفته: باید بچشد عذاب تنهایی را / مردی که ز عصر خود فراتر باشد و من این بیت را با اعماق پوست و گوشت و استخوان و ...ام به خوبی حس می کنم. من به این درد دچارم و به بهانه های ساده خوشبختی می نگرم. پرواز را به خاطر بسپار. اصلا به همین خاطر اسم اینجا را گذاشتم یادداشت های سفالکسین. حالا اینکه سفالکسین چیست و چه می تواند باشد و چه خواهد شد را در یادداشت های بعدی توضیح می دهم. فعلا اگر مایل به تبادل لینک هستید، این پایین کامنت بگذارید تا بررسی کنم ببینم واجد شرایط هستید یا نه!&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5574035</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5574035</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Sep 2010 08:45:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درباره سفالکسین - کافه دو - شماره 270</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;سهراب میگوید: "نسبم شاید برسد / به گیاهی در هند / به سفالینه ای از خاک سیلک / نسبم شاید / به زنی در شهر بخارا برسد". راستش من خیلی عادت ندارم در مورد اندیشه نهفته پس حرفهایم توضیح بدهم. علاقه مند هم نیستم خودم را به ذات اثر سنجاق کنم وهر جا مینشینم بگویم: "منظورم این بود که فلان، منظورم این بود که بیسار" معتقدم که اثر هنری باید "خود بسنده" باشد (اگر معنی این این کلمه را نمیدانید برایتان متاسفم. کل عمر تو ای نحوی فناست.)&amp;nbsp; اصولا تئوری های مربوط به مرگ مولف و هرمنوتیک و رولان بارت عزیز &amp;nbsp;یک بار برای همیشه روی چنین حرکات ایذای ای خط بطلان کشیده است. لکن بعضی وقت ها انسان مجبور است؛ میفهمید؟ مجبور! مثل همین حالا که دارم به عهد بسته شده با شما برای رمزگشایی از این عنوان "سفالکسین" وفا می کنم. خب قضیه سفالش که معلوم شد. فقط اگر نمی دانید بدانید وآگاه باشید که "خاک سیلک" درکاشان&amp;nbsp; جزو قدیمی ترین وباستانی ترین وخفن ترین خاک های تاریخی ابنای بشر است &amp;nbsp;(پیدا کردن ارتباط این عنوان با شخصیت با خودتان . فقط به همین راهنمایی بسنده کنم که می توان هم مثل سفال اثری هنری بود و هم چون خاک سیلک اصیل و پرقدمت) و اما در مورد "اکسین" سعدی بیتی دارد به این مضمون که "اکسین! عشق در مسم آمیخت زر شدم" حتی حافظ هم می فرماید: "باطل در این خیال که اکسین می کنند". باز هم اگر نمی دانید جهت اطلاع عرض می شود که (هر کس دیگری جز من بود هزار دفعه از این نادانی شما از کوره به در می شد و کف به لب می آورد. اما چه کنم که آموزگار روزگار، صبوری یاذ داذه است و شکیب در آموختن و آموزاندن) اکسین در گذشته های دور، جزء ماتریال های اصلی کیمیا گری بوده&amp;nbsp; و می خواستند مس را با آن به طلا بدل سازند. مضاف به این، اکسین انسان را یاد ﭐکسین می اندازد که آن هم اکسید و اکسیداسیون و فرایند های زنگ زدگی، کپک زدگی، خوردگی و زوال را به ذهن آدمی متبادر می سازد...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و من &amp;nbsp;به زوال خوشبختی می نگرم / بر این آستانه سرد / که چه غریبانه بر خاک می افتد / آنکه نهال دستانش از عشق خداست / و نحرم کنند / اگر تو لقمه گلوگاه منی / مه پاره منی / غمخواره منی / بیچاره منی... .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;(می بخشید، ولی وقتی غم عالم را بر سینه نحیف انسانی بگذارند بدیهی است گاه فکرش هزار راه برود و رشته کلام از دست به در شود) حالا از ترکیب "سفال" و "اکسین" به واژه سفلاکسین می رسیم که خاصیت دارویی آن بر کسی پوشیده نیست و فواید بی شمار بر آن مترتب می باشد! ضمن اینکه "کپسولی" بودنش این روح مینی مال زمانه را هم در خود مستتر دارد. ممکن است بعض شما گمان بیهوده برید که من به تقلید از موج به راه افتاده در عالم مجاز &amp;ndash; که ملت اسامی داروهایی نظیر استامینوفن و رانیتیدین و شربت اکسپکتورانت و آمپول کورتن دار را می گذارند روی وبلاگشان &amp;ndash; به این قضیه رو آورده ام. حاشا و کلا! من از بودن تن زدم و بر آن شدم که اثر انگشت هنری خود را بر جهان عرضه دارم. آیا سزاست چنین شخصیتی را به چنان امگی آغشتن؟ حیف که آقای لوران بارت دست و بال ما را بسته و من نمی توانم از لایه های چند بعدی و عمیق عنوان وبلاگم سخن بگویم و به این ترتیب قرائت چند ساحتی آن را دریغ ورزم. ای کاش می توانستم / بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را / تا با چشمان خود ببینند / که من کیستم ای کاش....&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sofaleksin.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>سید احسان عمادی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=330826&amp;postID=5569905</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-330826.post-5569905</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Sep 2010 09:39:29 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
