یادداشت شماره 10 - کافه 278
در زندگی آدمی زمان هایی هست که شاید دروهله اول به نظرش بیاید حرف های خاصی برای گفتن ندارند، اما در صورت وقوع لحظاتی از این دست نباید به دل هراسی راه داد.
شما حتما "یاسوجیرو اوزو" را نمی شناسید. وقتتان را با امثال "جراحت" و "در مسیر زاینده رود" تلف میکنید و خبری از سینمای متعالی جهان ندارید. من اما او را میشناسم، یکی از استادان بنام و فاخر هنر خاور دور شرق که فیلم هایی نظیر "آشوب وراشومون" را ساخته وکلی شیر و خرس و یوزپلنگ در کارنامه ی هنری اش دارد. بعد از در گذشت این پیر فرزانه روی سنگ قبرش نوشته اند "مو" که با در نظر گرفتن فشردگی فرهنگ پندآموز ذن و هنر نگهداری از موتور سیکلت، معانی عمیق و لطیف بسیار در آن نهفته است. کلا یکی از دلایل پیشرفت روز افزون و تعالی حیرت آور ژاپنی ها همین حکمت چگال و ام پی تری است که وقتشان را برای توضیح منظورشان به بطالت نمیگذرانند. (درسریال ای کیوسان نمونه های زیادی از این مقوله به چشم میخورد.)
از بحث دور نیفتیم؛ در ترجمه این عبارت گفته اند : "درلابه لای چیزها خلئی هست." من فکر میکنم وقتی انسان حرفی برای نوشتن یا گفتن ندارد، در آن خلئی خالی لابه لای چیزها به سر میبرد.
حالا که حرف سخن اوزو شد، یادم آمد که جیم جارموش عزیز جایی گفته عاشق این خلا است. من به سینمای جار موش بسیار علاقه مندم و این بیش از همه به نام او برمیگردد. در ترکیب بندی اسم او Dignity خاصی به چشم میخورد که لازمه گلوبال شدن هرهنرمندی است. درعوض درکشور خودمان اسم یکی از مهم ترین گارگردان های حال حاضر "فرهادی" است. من نه شما، واقعا با این اسم کلیشه ای انسان تا کجا میتواند برسد؟ چه قله ای را میتواند فتح کند؟ به قول خواهره معاصر "دیگرکسی به فتح نیندیشد..." یک اسم کاملا معمولی وبدون Digniti. "یک جمله کاملا دستمالی شده از بخش مذموم فرهنگ بومی ما. بعد این فرهادی وقتی میخواهد فیلم بسازد میرود سراغ "الی". آدم نمیداند آن کلیشگی را باور کند یا این Digniti را. تازه جدا از کمپوزیسیون اوایی اسم، نحوه نگارشش هم خیلی مهم است. شما"کوئنتین" راهم میتوانید با K بنویسید هم با C. اما آنچه تارانتینو را برنده نخل طلا کرده همان Digniti نهفته پس Q اسمش است. من البته به دلایل امنیتی از افشای هویت واقعی خودم در اینجا معذورم اما خب به نظرم "سفالکسین تنها" تمام ابزارهای لازم برای ماندگار شدن درفرهنگ فرا جهانی دنیای امروز را دارد.(یک بار در یکی از پست ها مفصل به این موضوع پرداخته ایم. اینجا کلیک کنید.)
میخواستم درباره خلا لابه لای چیزهای به طور مبسوط و مفصل سخن بگویم که از پارادوکس ساختاری وهمگونی محتوایی اش صحبت کنم که مجال دست نداد، تا شاید وقتی دیگر...
سید احسان عمادی
نظرات ()
|
یادداشت شماره 9 - کافه 277
کامنت های زیادی برایم امده که چرا در مورد درگذشت استاد محمد نوری مطلبی ننوشته ام خب طبیعی است که به عنوان یک روشنفکر در مورد ایشان باید حرف های زیادی در سینه داشته باشم وبنابراین سکوتم از رضایت نیست اما خب، چه کنم که شخصا اهل شکایت نیستم ونمی خواهم مذاق کسی را تلخ کنم.
یکی از دار فانی میرود بعد تمام فضای وبلاگستان پر میشود از آه وناله آنهایی که هیچ صنمی باطرف نداشته اند وحالا هی" استاد استاد" میکنند حتی یکی از نشریات سخیف به اسم "جوان" در میاید چهار صفحه یادداشت در مورد ایشان چاپ کرده است. درچنین موقعیتی به قول قدیمی ها "دوغ از دوشاب" تشخیص داده نمی شود وآدم ترجیح میدهد سکوت اختیار کند. اصولا من از اینکه وارد خزبازی بشوم خوشم نماید به همین خاطر تابه حال رغبتی به تماشای تایتانیک از خودم نشان نداده ام یا لای هری پاتر را باز نکرده ام. چرا؟ چون جدا از اینکه یقین دارم آنچه خانم رولی گفته ما خودمان بهترش رادر شاهنامه وسمک عیار داشته ایم، دوست ندارم به خاطر خز شدن سراغ پدیده ای بروم. خزبازی انسان را به سمت جبر هل میدهد واو را از نشان دادن اثر انگشت هنری اش به جهان مانع میشود.
الان در عرصه سینما هر که را میبینی در مورد کوبریک واسکور سیزی ولینچ و تارنتینو حرف می زند، در حالی که علاقه اصلی سینمایی من به کارگردان های مکتب آلمان مثل فاسبلیندر و هرزول است. همین آقای هرزول فیلم بسیار قشنگی دارد به اسم "جایی که مورچه های سبز خواب می بینند". بی تردید شما حتی اسم آن را هم نشنیده اید؛ در مورد بحران ارتباط در جهان معاصر و نابودی طبیعت و انقراض نسل گوریل های روآنداست. اما این ها به کنار اما بزرگترین ویژگی اش این است که خز نیست. من حتی یک زمانی عاشق "فون تریه" بودم. از شکستن امواج و اروپا شروع کردم آمدم جلو؛ بعد سر"رقصنده در تاریکی" و "داگ ویل" وقتی دیدم کم کم دارد خز می شود، به کل بوسیدمش گذاشتم کنار و دیگر تا به حال لاش را هم باز نکرده ام. آدم باید بفهمد کجا انتخاب با اوست، کجا دیگران برایش انتخاب می کنند. آن وقت باید از رفتن تن بزند.
الان شما همین استاد نوری را نگاه کنید. همه در مورد "ایران" ش حرف می زنند یا در نهایت "جان مریم". آیا ایشان فقط همین چنتا آهنگ را خوانده اند؟ هیچکس از آن آهنگ قدیمی یادی نمی کند که از "یاری رفتن نداشتن قوزک پا"یش سخن به میان می آورد. آهنگی بسیار عمیق و دردناک که نمه اشکی را هم به چشم شنونده می نشاند. چرا که "چشم های همیشه گریان دیگر شستن ندارد". یا آن ترانه زیبای دیگر که حرف از رادیو می زند؛ دیواری که در ورای آن هیچ نیست و ابرهای سیاه نوکش را پوشانده اند...
در فراوانی سخن، اندیشه کوتاه می شود و در این حالت سکوت اولی تر.
سید احسان عمادی
یادداشت شماره 8 - کافه 276
آدم های بزرگ، تجربه های بزرگی را از سر میگذرانند. مثلا پرفسور آلبرت اینیشتین مدت های مدیدی درآفریقا بود وخودش را وقف دوا درمان بیچارگان آفریقایی کرد. یا شهریار وقفی پور بعد از زلزله رودبار سفری به آن دیار داشت و دو جلد رمان هم در مورد مشاهداتش نوشت. امروز چنین فرصتی برای من نیز فراهم است، سیل بی سابقه پاکستان.
بعضی ها وقتی این صحنه ها را میبینند، میگویند: "آخی،حیوونیا!" ولی من از این قماش نیستم. کلوخه غم را در درون فرو میبرم وآهسته میجوم ونرم میکنم. یادم هست چند سال پیش توی روزنامه خواندم که احتمال انقراض نسل گوریل های روآندا افزایش یافته، خدا شاهد است بعدش سه شب خواب نداشتم. مادرم هی میپرسید: "سفال،چته؟" ومن چون میدانستم او هیچ از حال من درک نمیکند بیخود بهانه می آوردم که دارم مشروط می شوم یا در عشق شکست خورده ام. این جاست که به خوبی حرف تاگور رادرک میکنم: حقیقت بزرگی را، سکوتی بزرگ است.
من کلا از آدم هایی که حرف مفت میزنند و ژست الکی میگیرند خوشم نمی آید. انسان باید پراگماتیستی به جهان پیرامونش بنگرد وازدام فاندامنتالیسم بی ریشه واساس برهد. لذا دوست دارم به پاکستان بروم و برای مردم زجر و رنج دیده آن سامان مرهمی باشم. معتقدم تنها دراین صورت آدمی میتواند عمق هستی را به تمام بی واسطه بچشد و حس کند.
از زخم توچون پیراهن تو / آغشته شد، دردم باتن تو...
این وسط فقط چند سئوال و نگرانی کوچک دارم، یک این که الان وضعیت فرودگاه های این کشور به چه صورت است. چرا که این دو سه هزار کیلومترمسیر را با اتوبوس رفتن معقول نیست. انسان خسته میشود و نمیتواند چنان که باید منشا اثر باشد. دواینکه هتلی که سازمان ملل در اختیارمان میگذارد تا محل حادثه چقدر راه است. اگر خیلی دور باشد که فایده ای ندارد. آدم هر روز کلی از وقتش دررفت و آمد توی آژانس تلف میشود. اگر اینیشتین در لابه لای تحقیقات فیزیکی اش هر لحظه برای مردم پیانو میزد و زخم هایشان را میبست به خاطر این بود که هتل سازمان ملل درهمان نزدیکی های جنگل قرار داشت. اما مهم ترین نکته این است که گرچه من هیچ ابایی ازمرگ در این راه ندارم -جان چه باشد که فدای قدم دوست کنیم؟- اما خب از نحوه مردنم میترسم. در این عکس هایی که از فاجعه دیده ام، گاوهای زیادی به چشم خورده است. گاو هم که عقل درست حسابی ندارد. به خصوص اگر دور برش را سیل فرا گرفته باشد. اگر یک وقتی مورد هجوم یکی از آن ها قرار بگیرم و دار فانی را وداع گویم، جوابش را کی میدهد؟ آدم این همه زحمت بکشد، این همه راه را برود، بعدش بگویند گاو شاخش زد ومرد. ننگ ورسوایی از این بالاتر میشود؟ آیا این درست است من که تمام زندگی ام قربانی جهل ونادانی محیط بوده ام در مرحله آخر نیزبه دست احمق ترین دام ها از دنیا بروم؟
یادداشت شماره 7 - کافه 275
من هرچه بیشتردراحوالات درگذشتگانمان غورمیکنم، بیشتردرمیمانم، مثلادیشب "اسرارالتوحید فی مقامات شیخ بوسعید" را ورق میزدم، دیدم نوشته: "بوحفص آهنگری میکرد.شاگردان رافرمودتاپتک بزنند تاپاک گشت وگفت دیگرپتک بزنید.شاگردان گفتندای استاد برکجابزنیم که پاک شدوهیچ نماند؟بوحفص چون بشنیددرحال افتادونعره ای زدوپتک ازدست بیفکندودکان به غارت بدادوپیری بزرگ شد."
ازشرح مسخره ماجرابگذریم که قهرمان اولش می افتد،بعدکه یادش می آیدقضیه خیلی دراماتیک نبوده نعره میزندودرادامه پتک را هم رها میکند،به این میرسیم که"دکان به غارت بداد"امروزه البته به جای"یه غارت دادن"چیزهای دیگری میگویند‹‹به خاک فناداد››یا اصطلاحاتی ازاین قبیل امابکته اینجاست که احدالناسی از آقای بوحفص نمی پرسد تکلیف آن شاگردهای بدبختی که برای آینگان زندگانی خود روی اشتغال درکارگاه زود بازده شما حساب کرده بودند چه میشود؟چه ازدواج ها که به واسطه این بیکاری به طلاق نیانجامد،فقطوفقط برای اینکه استاد میخواستند پیری بزرگ شود.تازه اسم این را هم میگذارد"شور،حال،وقت،اشراق"...
آن وقت من خاطرم هست،همین دیروز نیم ساعتی توی ایستگاه مترو بودم ومردم را نظاره میکردم تا ایده بگیرم.بعد هی با خودکارم خط میکشیدم.خط های گنگ ونا مفهومی که یک جور طعنه به پوچی جهان پیرامون هم میزد.یک وقت سرم را انداختم پایین،دیدم چندان خط کشیده ام که کاغذ سوده شدوهیچ هم از نماند و در مجموع به غارت رفت امانه نعره زدم ونه خودکارم از دستم بیفکندم نه پیری بزرگ شدم بلکه مثل یک شهروند متعهد کاغذ را به سطل مخصوص زباله های خشک منتقل کردم.به طور کلی برداشت من این است که در زمان بوسعید وامثالهم،به دلیل فقدان گودر وبلوتوث واس ام اس،ملت حتی توانایی لایک گذاشتن برای استتوس راهم نداشتد وامکانات لازم برای تعاطی افکاروتشریک مسای به شکل مناسب فراهم نبود.بنابراین از اوقات فراغت زیادی بهره میبردند.فرض بگیرید طرف صبح میرفت صحرا یک پشته خار جمع میکرد می آمد شهربه پولی سیاه میفروخت ونیازهای اولیه زندگی اش تامین بود.بعدآن وقت تا شب مطلقا هیچ کار نداشت بکند.بنابراین چاره ای نداشت جز اینکه ابتک بزند تا از"سوده شدن آهن"به"پیری بزگ"برسد.این وسط دکانی هم به غارت رفت،رفت.شاید در آینده بیشتر به کندوکاواین رفتارهای شکم سیرانه پدرانمان پرداختم ودرجهت روشنگری افکار عمومی گام برداشتم.درپایان این یادداشت توجه شما را به شعری که به تازگی سروده ام جلب میکنم:
"مرد ازنرده ها میپرد
دست در جیب میبرد
بلیت میخرد
وبا اتوبوس میرود
ایستگاه هم میرود
حتی تو هم میرود
وفقط من میمانم
که نه پتک دارم ونه دکان
وازپدران
تنها به غارت دادنرا خوب آموخته ام"
سید احسان عمادی
یادداشت شماره 6 - کافه 274
من درسال های اخیر زندگی خود به دفعات در مقابل این پرسش قرار گرفته ام که چرا قدر سلامت جسمی خودرا نمیدانم وبه اصطلاح برای آرامش روح وروان به دخانی جات پناه آورده ام.پیش خودم گفتم یک بار برای همیشه توضیحات جامع خود را در این رابطه ارائه کنم.
ببینید،این طور نیست که من از روی جوگیری یا به خاطر رفیق ناباب یا به منظور افه آمدن سیگاری شده باشم.تصحیح می شود:من سیگاری نیستم."گاهی"سیگارمی کشم.فراموش نکنید چیزی که انسان را سیگاری میکند،نه سیگار بلکه کبریت(یافندک)است.به همین خاطر من هیچ وقت آتش زنه به همراه ندارم.
من با مطالعه وتحقیق کافی سیگار را به عنوان شریک لحظات تنهایی خود برگزیده ام.دقت داشته باشید که تا کنون در هیچ مقاله پژوهشی معتبری به شکل علمی،مضرات سیگار اثبات نشده است.در تمام اسناد ومدارک موجود تعریف فرد سیگاری کسی است که در روز لااقل 20نخ دود کند.(یک سرچ ساده در گوگل با کی وردهای"مضراتی سیگار+مقاله معتبر"این حقیقت را بر شما آشکار خواهد کرد.)البته من شخصا چنین سرچی نکرده ام بلکه از زبان بهرام شنیدم که با اصرار عجیبی که بر آن داشت،غیر ممکن بود اشتباه کند.
دویما!جدا از آن سه عکس زیبا ومشهور که ارنستودلاسرنا چه گوارا،زیگموندفروید وسرآلفرد هیچکاک را با سیگار برگ گنده ای نشان میدهند،روشنفکران وهنرمندان بسیاری را میشناسیم که از سیگار بهره میگرفته اند.نقل است که اتاق اخوان ثالث در هاله ای ازدود غلیظ محو بوده است یا جلال-چنان که پیش تر گفتم- در کافه ها پشت پاکت سیگارش یادداشت برمیداشته است.
سوما یک جای" ناخدا خورشید"داریش ارجمند سیگارش را با یک دست روشن میکند.من خیلی روی آن صحنه تمرین کرده ام تا بتوانم درمحفلی از دوستان پرزنتش کرده،اعتباری برای خود کسب کنم که متاسفانه تا به حال موفق نبوده ام.لیکن به هرحال یکی از لحظات تاثیر گذار زندگی من همان پلان- سکانس بوده است.
وبالاخره این که من دراستعمال سیگار یک جور مکاشفه غریب میبینم.(البته در واقع بهرام میبیند که به من هم گفته است.)گویی که با هر پک لذت وآرامش را به تو هدیه میکند.آیا این چیز به ما هو،بی ارزش است؟
پشت جلد کتاب"آیینه های دردار" عکسی از نویسنده اش چاپ شده که قلمی به دست راست وسیگاری به دست چپ دارد.به نظرم هر نویسنده ای که بخواهد جوایزی از قبیل نوبل،پولیتزر،گنکورد یا حتی جوایز داخلی ای مثل این پکا مکاها را بگیرد،جدانیازمند چنین عکسی است.آیا تمام این دلایل برای استعمال تفننی دخانی جات کافی نیست؟به قول مهدی اخوان،"صدا نالنده پاسخ داد:/آری هست!"
سید احسان عمادی
یادداشت شماره 5 - شماره 273
توی کلافه نشسته ام و به کف دوار روی فنجان قهوه مینگرم. سرم درغبارغلیظی ازمه ودود به سرمیبرد.
کمی آن طرف، برشکاف کوچک روی کاسه شیشه ای، آتش سیگاری می سوزد.
آتش سیگاری می سوزد / چهره تب داری میسوزد / قلب بیماری می سوزد...
من به منظور ایده گرفتن برای داستان هایی که قراراست بنویسیم زیاد به این کافه می آیم. قراری دائم وتنها دارم با گوشه نیمه تاریک آن کنج، صندلی کهنه لهستانی و قاب شیشه ای روی میز. درآن گوشه پاک خلوت چند صباحی مینشینم، دست به زیر چانه میزنم و آمد وشد این خلق بی کران را مینگرم. بعد آنچه را به نظرم ازرش روایی- داستانی دارد یا از پیچیدگی شخصیتی خاصی برخوردار است، یادداشت میکنم برای آن یگانه اثر انگشت هنری ام. بودایی ها اجساد مردگانشان را می سوزانند "تا هرچه پاک بر آسمان رود / وناپاک خاکستر شود." کار من نیز بی شباهت به این کار شرقی ها نیست. ارزنده ها به دفترچه میروند و بی ارزش ها در گذر زمان وغبار فراموشی به خاک فنا سپرده میشوند.
میز کناری دختر و پسر جوانی نشسته اند. شاید تازه نامزد کرده اند. خیره چشم درچشم هم مینگرند و کنده اند ازهرآنچه دورشان میگذرد بی توجه به آن ظرف بستنی ای که روی میزآب میشود، خراب میشود... .حیف، چه زودهمه چیز سراب میشود... ."دلتنگی های آدمی راباد ترانه ای میخواند... ."
سه سال پیش بود.همین جا با تو نشسته بودم. پاکت قرمز سیگاررا برداشم و پشتش باقلم سبز نوشتم: "فال قهوه رنگ چشمان توست / رازمان فاش شد." خواندی وقرمز شدی تابناگوش. پرسیدی: "مال کیه؟" لبخندی زدم و با تواضع به خودم اشاره کردم. آن روز همه چیز چه خوب بود. مثل این روزها نبود، یک روز بی غروب بود اما به قول حمید هامون، تمام آن زمزمه ها، مهربانی ها،عشق ها....دیری نپایید.
هفته بعدش کتاب گراناز موسوی را چنان زدی تخت سینه ام که هنوز درد میکند بدجور. گفتی: "دروغگو!اینکه مال گرانازه!" این ماجرا و چند شوخی دیگرم را گذاشتی کنار هم و گفتی نمیخواهی عمرت را کنار آدمی که با خودش هم صادق نیست تلف کنی. بی انصاف حتی هیچ نفهمیدی این عادت شعر نوشتن پشت پاکت سیگار بین من وجلال مشترک بوده و احتمالا من هم مثل او سری تو سرها میشوم. من به تساوی حقوق زن ومرد شدیدا معتقدم وراستش را بخواهید اصلا یک "فمینیست" دو آتشه محسوب میشوم اما خب، گاهی پیش خودم فکرمیکنم لابد قدیمی ها هم یک چیزی می فهمیده اند که فردوسیشان گفته: "زن واژدهاهردو در خاک به / جهان پاک از این هردونا پاک به" روی همین حساب هیچ رابطه ای که یک سرش زن ها باشند خوشبین نیستم و تنهایی را به عنوان سرنوشت تلخ محتوم خود برگزیده ام. اگر دقت کرده باشید، همین بالا تناسب زیبایی بین آب شدن بستنی وخراب شدن همه چیز و سراب شدن عشق برقرار کرده بودم که انصافا کار جالبی بود. پس این مشاهده را در دفترم نمینویسم، ارزش به یادداشتن ندارد. همان ناپاکی است که باید خاکستر شود... .
یادداشت کافه 3 - 271
حقا که شاعر درست گفته: "در زندگی زخم هایی هست مثل انزوا که روح را میتراشد و می خورد."
(یک"خوره" هم داشت این جمله که هرچه فکر میکنم یادم نمی آید کجایش بود.) اصولا روشنفکران وانسلان های پسامدرن در دوران خود همیشه مورد طعن و لعن واقع بوده اند وتوسط عوام گریان سطحی جامعه وا پس زده شده اند. من نیزاز این قاعده مستثنی نیستم وخونم از آنان رنگن تر نمیباشد. وقتی کافکا در اواخر عمرش بدل به سوسک میشود، هدایت یک جغد نابینا را به همدمی وهمنشینی خود بر میگزیند و همینگوی از زور بی کسی حتی با اسلحه اش خداحافظی میکند، دیگرمن چکاره بیدم؟ درمقابل چنین نافهمی ها وکژفهمی ها همان به که دندان خشم برجگر خسته ببندد، ذره ذره گوهر وجودی اش را پنهان بسوید و دردل بموید وهیچ نگوید.
لکن به قول استادم امید: "این بدکه به ما کنند با کس نکنند/ بر گل ستمی رود که با خس نکنند/گویند جواب ابلهان خاموشی ست/ خاموش شدیم وابلهان بس نکنند" درمقابل بعضی فشارها وتوهین ها وجسارت ها سکوت به هیچ وجه جایز نیست.
من قصد اهانت ندارم ولی وقتی چند گاوگند چاله دهان عامی نادان پریشان روزگار که درعمرنامبارکشان دو تا کتاب حسابی ورق نزده اند و فقط غرزدن،عیب جویی وایراد گیری آموخته اند، درکامنتدونی اینجا را سر پست قبلی از پاشنه در آورده اند که "بی سواد پر ادعا، مجیدجون دلبندم، اونی که باهاش مس طلا میکردن "اکسیر"ه نه"اکسین" آیا دم فرو بستن وسر به جیب مراقبت بردن چه کار میباشد؟ باور کنید کامنت های"منم گاهی دچار این احساس میشم". "به آشیونه منم سر بزن" یا "با تشکر از وبلاگ خوبتون،اگر تمایل دارید ظرف مدت چند ماه به ثروت حسابی برسید،یه این آدرس ایمیل بزنید" آنقدر روی Nervمن راه نمیرود که این فضل فروشی های ملا لغتیوارانه. حالا میفهمم کافکا چی کشید که سوسک شد.
اولا که باز هم تکرار میکنم قصد اهانت ندارم ،فقط همین قدر بدانید که بیسواد پرادعا هفت جد وآبادتان است. در ثانی،"مجید جون دلبندم"یعنی چه؟ من در رسانه های دیداری به کمتر از روبربرسون وهرمان ملویل قانع نیستم. آن وقت شما مرا به "چرا شست من دروازه؟ شست نه دستت دروازه"ارجاع میدهید؟ سفالکسین که هیچ، من اگرمسهل هم بودم پای برنامه های صدتا یک غازی نمی نشستم.در ثالث، کاش به اندازه سر سوزنی- فقط و فقط اندازه ی سرسوزنی-ملای روم مطالعه کرده بودید، آن وقت دلیل سخنم را می فهمیدید.استاد چقدر زیبا گفته که: "هم فرقی وهم زلفی، مفتاحی وهم قلفی" وبعد هم در جواب امثال شما که "بیسواد! "قفل" درسته نه"قلف"، توضیح داده که انسان آزاده وفرهیخته، چطور از لفظ در میگذرد و به معنا میرسد ،دانه معنی بگیرد مرد عقل. افسوس که چون شمایانی راهرگز به کنه این معنا راه نیست. نگاهتان تنها سر انگشت را میبیند، نه مهتابی راکه به آن اشارت زده شده است.
آه سفالکسین مغموم. تورا آن به که چشم فرو پوشیده باشی...


نظرات ()